مسافرت
مدت ها بودم که تصمیم داشتم شما را مسافرت ببرم و موقعیتش پیش نمیامد تا اینکه بالاخره قبل از عید همت کردیم و چند روز رفتیم قشم. جایی را می خواستم که دریا داشته باشه و این موقع سال هوای جنوب خوبه و این بود که اونجا را انتخاب کردیم که خود ما هم تا حالا نرفته بودیم. از یک جهت این سفر برای من خیلی مهم بود و کمی نگران کننده چون اولین مسافرتی بود که میشه گفت درکش میکنی و قبلش بجز 7ماهگی تا الان جایی نرفته بودیم بجز سفرهای کوچک یک روزه. نگران هم ازین جهت بودم که با این روال ساعت خواب و بدغذایی که داری اونجا چکار کنم و توی محیط و شرایط جدید واکنشت چیه و خلاصه کلی اما و اگر دیگه.
روز اول که خیلی نمی تونم از اخلاقت تعریف کنم
. چون به محض اینکه وارد فرودگاه شدیم چمن های دم ورودی را دیدی و میخواستی بری توش بدوی و ما هم که عجله داشتیم و اصلا فرصت این کار نبود به خواسته ات نرسیدی و شروع کردی به غر زدن و گریه کردن. تا مدتی ادامه داشت تا وقتی نیکان هم اومد و اون را دیدی آروم شدی
. وقتی هم فرودگاه اونجا رسیدیم دوباره این اتفاق تکرار شد
و رفتی توی چمن ها (جوری شده که من هر موقع چمن را از راه دور ببینم هول می کنم
و فکر می کنم از چه مسیری برم که اونجا را نبینی ) و حاضر نبودی سوار ماشین شی که بریم هتل. بالاخره اینجا دیگه تنها نبودیم و من نمی تونستم بقیه مسافرها را هم معطل شما نیم وجبی بکنم و این شد که باز با گریه سوار ماشین شدی و اونجا هم من خیلی معذب بودم چون توی سرویس ترانسفر شلوغ بود و شما هم هی غر می زدی و هر چی میرفتیم جلو انگار به شهر و هتل نمی رسیدیم. فاصله فرودگاه تا شهر 60 کیلومتر بود
. همان موقع تصمیم گرفتیم که سوار این هایس نشیم دیگه و هرجا خواستیم بریم خصوصی بریم تا یه وقت مزاحم بقیه نشیم
.
توی هتل خیلی دوست داشتی بری اتاق خاله اینا و با نیکان باشی و دیگه مسیرشو خوب یاد گرفته بودی. صبح ها نمی تونستیم با گشت تور بریم یکیش به خاطر همون دلیلی که گفتم ولی علت اصلی این بود که اونها خیلی زود حرکت می کردند و شما بچه ها اون موقع خواب بودین
. این بود که اجازه می دادیم شما دو ساعت بیشتر بخوابید و بعد خودمون میرفتیم گردش. البته همون موقع هم خیلی زودتر از روزهای عادی بیدارت می کردم و با اینکه شب هم دیر می خوابیدی و خواب بعدازظهرتم حذف شده بود ولی باز کم خوابی را خوب تحمل کردی چون من هم چاره ای نداشتم. یه نکته ای که روز اول مشخص شد این بود که هر جا می رفتیم دنبال ما نمیومدی و هی میخواستی یه جایی برای خودت بچرخی و کلا مستقل و خودرای بودی
و من وقتی میدیدم نیکان کوچولو را که هنوز راه نمیره راحت بغل میکنن و می برنش و ما هی باید هر چند قدم باهات بحث کنیم که میخوایم ازین طرف بریم و گوش ندی فکر کردم که زیر یک سالگی خیلی راحت تره برای مسافرت و من چطور این سالها فکر می کردم باید صبر کنم بزرگتر شی تا بتونیم بریم مسافرت و انگار روز به روز کار سخت تر میشه
. این رفتارت روزهای بعد یکم بهتر شد حالا یا اتفاقی بوده یا اینکه یکم یاد گرفته بودی چطوری باید توی جمع رفتار کنی. من به گزینه اول بیشتر اعتقاد دارم
.
غذا خوردنتم که دیگه شورش را درآورده بود و عملا بجز یک نوبت هیچ غذایی توی این چهار روز نخوردی و من شنیده بودم بچه ها وقتی میرن محیط بیرون و رستوران و ... بهتر غذا می خورن و با وجودی که تحرک و فعالیتت هم چندبرابر شده بود ولی من نمی دونم چرا غذا نمی خوردی و از کجا انرژیت را تامین می کردی و چرا قوانینت با همه بچه ها فرق داره
. دیگه با همون شیر و مایعات که می خوردی قانع می شدی.
توی این چند روز به نظر من تجربه های زیادی کردی. دریا را از نزدیک دیدی و با بابا رفتی توش. ماسه بازی،شتر سواری، قایق سواری، مناطق طبیعی عجیب غریب که البته این را ما بزرگترها بیشتر میفهمیدیم. به خاطر شما و اینکه خسته نشی و بیشتر لذت ببری ما هم قید خرید را زدیم و به جز یک دفعه هول هولکی خیلی خرید نکردیم. چون اصلا میانه خوبی با پاساژگردی نداری. بیشترش را به گردش و دیدنی های منطقه گذروندیم. خلاصه خیلی خوش گذشت و مهمترین نتیجه سفر هم این بود که تا حدی ساعت خوابت تعدیل شد البته هنوز خیلی عادی نشده ولی همین که بالاخره بعد از دو سال یه تکونی خورد خیلی مهمه
. فردا صبح هم که از خواب بیدار شدی میگفتی بریم هتل و هنوز هم گاهی میگی بریم هتل. فکر کردی هتل همین نزدیکه و تا اراده کنیم میتونیم بریم اونجا. کلا سفر را با هتل شناختی
. در ضمن ازونجایی که نمیذاشتی ضدآفتاب بهت بزنم و پاکش می کردی حسابی برنزه شدی و رنگت دو درجه تیره شد که هنوز برنگشته
.
چند تا عکس هم اینجا میگذارم برای نمونه
بقیه عکس ها توی پست بعدی. (برای دریافت رمز پست بعدی در ستون سمت چپ قسمت امکانات وب==>تماس با ما درخواست خود را مطرح کنید)

اینجا یکی از همون مواردی هست که نمی خواستی دنبال ما راه بیای. این حرکت زانو زدن را بعدا به مراتب بیشتر دیدیم

تا کمر خودت را آویزون کردی توی آب و خیلی هم خوشت اومد و منم از ترس می لرزیدم
. اگه قبلا همچین صحنه ای را برای یه بچه میدیدم میگفتم چه بابا مامان بی فکری!

صدرا و دیدن چمن همانا و از خود بیخود شدن همان


مسافرت 
