بیست و شش ماهگی صدرا
صدرای گلم الان دقیقا دو سال و دو ماهت شده یعنی بیست و شش ماهه که پا به زندگی ما گذاشتی و روند و برنامه زندگی ما (مخصوصا من) را متحول کردی
. دیگر توی این زمان روند تحول آنقدر سریع نیست که بخوام بگم نسبت به دو ماه پیش چه تغییری کردی ولی خوب حرف زدنت خیلی بیشتر و پیشرفته تر شده. کلا ازون بچه های شلوغ و پر سر و صدا هستی
. فعلا که اشتهایت هم در حد صفره و این اصلا برای من عجیب نیست دیگه عادت کردم. ولی فکر کنم داری دندان آسیاب دوم درمیاری. الان که بزرگتر شدی اصلا اجازه نمیدی دندانهات را چک کنم ببینم دندان سر زده یا نه.
چند روز پیش بالاخره تصمیم گرفتم و همت کردم که کشوی لباسهای شما را مرتب کنم و لباسهایی را که دیگه از دور خارج شده و برایت کوچک شده را جمع کنم. دیگه جوری شده بود که این کشو از شدت پر بودن درش باز نمیشد و این هم نکته مثبتی از دید من بود چون نمی تونستی به راحتی درش را باز کنی و تمام لباسها را از توش بریزی بیرون. من هم دیدم الان که بیشتر لباسهای نوزادیت یک جا جمع شده اند فرصت خوبی هست که یه عکس دسته جمعی ازشون بگیرم.

فکر نکن که عکس خنده داری هست. اصلا! خیلی برای من خاطره انگیز هست. بخصوص اونهایی که مال دوران نوزادیت هست. اون زمان هر وقت تو بغلم بودی من فقط به شما و لباسهات نگاه می کردم و چند ساعت در روز کار من همین بود! تا جایی که دیگه هر وقت به خودم در آینه یا آدم بزرگ ها نگاه می کردم مغزم هنگ می کرد که چرا اینقدر صورت ما بزرگ هست
. دقیقا مثل زمانی که توی سینما فیلم تمام میشه و ما برای چند لحظه به نظرمان می رسه که چقدر ابعاد آدم های دور و برمون کوچک هست نسبت به چیزی که برای دو ساعت روی پرده به آن خیره شده بودیم. نمی دانم بقیه هم چنین حسی را دارند یا نه؟
از بین این لباسهات یکی بود که برام خیلی جالب و شگفت انگیز بود. چون خیلی بهت وفادار بود و با بزرگ شدنت اون هم بزرگ شد
. تو عکس این لباس را در سن شش ماهگی و 2 سالگی می بینی:


این را هم بگم ازونجایی که من با دو سال تاخیر دارم می نویسم پیدا کردن این عکس ها خیلی طول کشید ولی خوب ارزشش را داشت
.
در آخر یه تشکری هم بکنم از آقای آشور بخاطر تولید لباسهایی چنین با کیفیت و مهم تر از آن با قابلیت رشد
.


بیست و شش ماهگی صدرا 

