اولین گردش و خرید با مامان و خاله!
شاید عنوان پست خنده دار باشه که بعد از 23 ماه اولین باری بود که بدون بابا یا باباجون (بزرگترها
)تو را بیرون بردیم. البته نمیتونم بگم اولین بار ولی جزو معدود دفعات بود. آخه نمی دونم چرا همیشه فکر میکردم خرید را با بچه نمیشه انجام داد و کلا کار سخت و ناشدنی بود برام که بخوام همراه شما برم خرید. البته تو هم یه مقدار نه چندان کم شیطونی میکنی و مثل دخترها بچه سر به راهی نیستی که بشه قشنگ دستت را بدی به مامان و دنبالش راه بیای. میخوای خودت بری جلو البته نه از راهی که ما هدفمون هست خلاف مسیر!
بقیه در ادامه مطلب...
البته قبلا که کوچکتر بودی کالسکه بسیار وسیله خوب و کارایی بود ولی الان مدت زیادی روش نمیشینی و هی میگی "میخوام بیام بیرون" و من باید با یک دست کالسکه خالی را هل بدم و با یکی تو را مهار کنم. توی مغازه ها هم که میری دست میزنی به همه چیز و من همش باید حواسم به تو باشه و اصلا نمیخوام بعضی جاها که صاحب مغازه با نگاههای سنگین دنبالمون میکنه برم و به محض اینکه ببینم جایی اینجوری هست و فروشنده نگران مغازه و اجناسشون قید خرید را میزنم و فورا از اون فروشگاه میام بیرون.
اینجوری میشه که من تنهایی اصلا نمیتونم با شما برم خرید چون تمرکز ندارم و همیشه با بابا میریم که یک نفر کمکی داشته باشم. حالا من موندم اونهایی که دوقلو دارن چکار میکنن
خلاصه اونروز ما کالسکه سفری شما را بردیم و درکل تجربه خوبی بود که بالاخره طلسمش شکسته شد که ببرمت بیرون. البته مواقعی که میری داخل فروشگاه و مشغول کاری میشی مثل جابجا کردن صندلی های مغازه! من زورم بهت نمیرسه که بیارمت بیرون
و در این حالت از خاله حساب میبردی.
کلا هر چی می گذره و بزرگتر میشی من هم حس میکنم کمتر زورم بهت میرسه البته یک دلیلش شاید این باشه که من نمی خوام به زور تو را وادار به کاری بکنم هر چند می دونم کارم درست نیست.
وقتی خونه رسیدیم فکر کردیم که امروز کلی بیرون گشتی و حسابی خسته شدی و شب مثل همه بچه ها ساعت 12 بخوابی! حالا 12 هم نه ، به 1 هم راضی بودم ولی نه... بی فایده بود
عکس های مربوط فعلا پیشم نیست. در اولین فرصت میگذارمشون.
اینم از اولین فرصت و عکس ها



اولین گردش و خرید با مامان و خاله! 
