صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 4 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

جشن تولد 2 سالگی

1394/7/19 11:27
نویسنده : مامان صدرا
603 بازدید
اشتراک گذاری

امسال از قبل تصمیم گرفتم که یه تولد به یاد ماندنی برات بگیرم چون پارسال درگیر عروسی خاله بودیم توی اون روزها و فرصت تولد گرفتن نداشتیم و به یه مهمونی کوجک خودمونی بسنده کردیم. یه دلیل اینکه به نظر من بچخه در یک سالگی خیلی درکی از مهمونی و جشن نداره و ما هر کاری میکنیم واسه دل خودمون هست. البته نظر روانشناسان اینه که به یادماندنی ترین تولد بچه ها جشن چهار سالگی هست.

 

این را هم می دونی که تولد شما با مامان فقط 6 روز اختلاف داره و بعد از تولد مامانه. از یک جهت نزدیک بودنش حس خوبی داره ولی از جهتی هم معمولا تولد من تحت الشعاع قرار میگیره و یه جوری گم میشه چشمک. البته امسال بابا من را غافلگیر کرد و حسابی شرمنده و یک لپ تاپ هدیه داد که الان من این پست را دارم باهاش می نویسم. ازین جهت میگم شرمنده چون کامپیوتر شخصی ام که من باهاش خیلی خاطره دارم و خیلی بهش مدیونم خجالتکنار اتاق بلااستفاده مونده. دلیل عمده اش هم به خاطر شما فسقلی شیطونه که به محض اینکه ببینی روشنه یا من پشتش نشستم میای و کابل های پشت کیس را درمیاری یا مانیتور را می چرخونی یا میپری رو کیبورد و .. خلاصه هر کاری که به ذهنت برسه انجام میدی که نهایتا من از کار خودم پشیمان میشم و ترجیح میدم پاشم برم سر یه کار دیگه. این سیستم بی زبون هم اینقدر ریست شده وسط کار که به سختی بالا میاد و نیاز به رسیدگی اساسی داره ولی کو وقت و فرصت اینکار. بعد از بدنیا اومدن شما خیلی کم کار شده و گاهی اگر کار ضروری داشته باشم روشن میشه که اونم این بلا به سرش میاد ولی یادمه قبلا چقدر ازش کار می کشیدم شبانه روزی و به همین خاطره که حس میکنم بهش مدیونم راضی

قرار بود تولد را توی باغ بگیریم ولی بخاطر متغیر بودن هوا توی اون روزها و امکانات بیشتر خونه توی خانه خودمون گرفتیم. دوست داشتم تولدت را با تم بره ناقلا بگیرم چون خیلی بهش علاقه داری البته بیشتر خود کارتونش. ولی خوب به خاطر عجله ای شدن کارهامون من نتونستم برای خرید برم و سفارش را به بابا دادم که اونم پیدا نکرد و خلاصه نشد. کیک را بره ناقلا گرفتیم. متاسفانه از سه شب قبل تولد دوباره تب کردی و یک سرماخوردگی دیگه در ادامه قبلی که سه هفته پیش بود شروع شد. بخاطر همین شب تولد هم زیاد سرحال نبودی و آخر شب ساعت 12 در حالی که داشتی شیشه شیر میخوردی خوابت برد. موردی که خیلی تعجب رانگیز بود و بی سابقه در حدود یک سال اخیر ولی می دونم که به خاطر بیماریت بود کسل بودی وگرنه به این سادگی ساعت خوابت قابل تغییر نیست غمگین.

داشتم میگفتم که فشرده توی سه روز کارها را انجام دادیم که اغلبش مربوط به تمیزکاری اساسی خانه در حد خانه تکانی ! بود. یعنی اینقدر کارهای عقب مانده و انجام نشده داشتیم (این را بگم که متاسفانه عادت مامان و شدیدتر بابا اینطوره که تا فشار بالا سرمون نباشه کارها را در الویت قرار نمی دیم و هی عقب میندازیمخجالت) که تزیینات را در ساعت آخر و خیلی با عجله انجام دادیم و البته همش به سلیقه بابا بود و همینجا ازش خیلی تشکر میکنم چون اون سه روز خیلی زحمت کشید و کمکم کرد.

هدیه مامان و بابا هم برای تولدت سرسره بود که البته قبلا موقعی که 4 ماهت بود گرفته بودیم و قرار شد جمعش کنیم تا موقعی که دو سالت بشه و همین کار را کردیم. ولی فقط یک روز دوام آوردعلی رغم علاقه شدیدت به سرسره دوباره من مجبور شدم جمعش کنم و بذارمش توی کارتن. چون از پایین میرفتی رو سرسره در حالیکه دستت را می گرفتی به ماشینهات که جلوی خودت رو سرسره هل میدادی بالا و واقعا خطرناک بود اگه من یه لحظه دور می شدم ترسو. یا اینکه از پله میرفتی بالا ولی آخر کار در حالت دو زانو میخواستی بیای پایین و خلاصه من احساس ناامنی کردم و روز بعدش دوباره قایمش کردم. نمیدونم کی اونقدر بزرگ میشی و کنترل خودتو به دست میگیری که با من خیال راحت بتونم اجازه بدم سرسره بازی کنی.

بقیه در ادامه مطلب....

 

 

اببخشید کیفیتش بده هم چون میخوردی و من هم دستم میلرزید میخواستم کنترلت کنم

جشن تولد دوسالگیت به نظرم خوب بد و به من و بابا چسبید ولی فقط کاشکی مریض نبودی. الانم که دو روز ازش میگذره شدیدتر شده و صدات گرفته و سرفه میکنی. یادمه پارسال هم همین موقع مریض شدی که چند هفته ظول کشید تا کامل خوب شی.

چند تا از عکس های تولد را میگذارم اینجا.

صدرا در حال بازی با راستین

 

الان داشتم عکس هات را می دیدم. چند تا عکس هم از تولد یک سالگیت میگذارم:

 
پسندها (1)

نظرات (0)