صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 13 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

خانه پدری

1394/12/12 9:07
نویسنده : مامان صدرا
1,814 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم گاهی فکر می کنم که تصور شما و هم نسلی هات از خانه پدری چیه اما به نتیجه ای نمی رسم. ولی برای من و نسل ما (منظورم اکثریت اونها) معنی اون خیلی فرق داره. برای خود من خانه پدری یعنی یه حیاط باصفا که وقتی واردش می شی فقط متعلق به خودمونه و جایی که تمام دوران نوزادی و خردسالی و کودکی و نوجوانی و جوانی تا الان توی اون سپری شده. شاید تو این زمینه حالت من کمی خاص باشه که جابجایی توی اون رخ نداده خندونک. جایی که اولین خاطره ای که از زندگی ام تو ذهنمه و مربوط به 2 سال و 3 ماهگیم میشه تا زمان حال که آن هم روزی تبدیل به خاطره ای خواهد شد در آن رخ داده. دوره کودکی من و خاله و بازیهایی که دونفره انجام می دادیم. دوران مدرسه و مسیری که هر روز با سرویس از توی اون کوچه ها رد می شدیم ولی برای من هیچ موقع تکراری و خسته کننده نبود. همیشه هم نفر اول سوار می شدم و آخر پیاده. تابستانها عصر که می شد درهای اتاق را باز می کردیم حیاط را آب می پاشیدیم (وای چه بویی داشتبغل)و یه فرش توی ایوان می انداختیم و تا شب اونجا بودیم. گاهی شب ها رختخواب مینداختیم با خاله توی ایوان می خوابیدیم و چه لذتی داشت شب زیر نور ماه و در حالیکه واقعا داری ستاره ها را میشماری و شهابسنگ میبینی و صدای جیرجیرک میشنوی خواب بری و من همیشه نگران بودم وقتی خوابم گربه بیاد شست پامو لیس بزنه یا یه مارمولک از روم رد شه ترسو. نمی دونم چجوری بود که اون موقع آدم به همه کار و تفریحی می رسید و اینقدر حرف از گرفتاری و تنگی وقت و کم آبیچشمک نبود. عصرها با خاله توی حیاط بازی می کردیم. گاهی بچه های خاله (خاله خودم) هم می آمدند. همیشه هم توپ بدمینتونمون میرفت خونه همسایه و من و خاله هم هیچکدام حاضر نبودیم بریم بگیرمش. صبر می کردیم تا خودشون برامون مینداختند توی حیاط. خوب ما دخترهای مودبی بودیم ولی یادمه از اواخر خرداد که مدرسه ها تعطیل می شد پسرها توی کوچه فوتبال بازی می کردند و همش سر و صدا تو گوشمون بود و مدام زنگ ما را می زدند که توپمون را بدین. اولین نشانه بهار برایم سبز شدن شاخه های آبشارطلایی توی باغچه بود  که اواخر اسفند رخ می داد و من هر سال با دیدنش شور عجیبی پیدا می کردم همون شوقی که آدم برای آمدن عید داره. باغچه مون تو اردیبهشت غرق گل رز میشد و روز معلم که میشد بعضی از بچه های محله میومدند زنگمون را میزندن یه دسته گل از باغچه میخواستن ببرن برا معلمشون تعجب. کلا زنگ خونه مون خیلی به صدا در می آمدخنده. اولین نشانه های پاییز هم برای من شنیدن صدای کلاغ ها در بعدازظهر بود که روی دیوار  همسایه می نشستند. اون موقع هم همیشه یه دلشوره عجیبی داشتم. یه مادربزرگ هم داشتم که گاهی چند روزی میومدن خونه مون و خیلی اهل حرف و صحبت بودند و واقعا حرف های پخته و جالبی می زدند که اون موقع ما نمی فهمیدیم. خدا همه شون را رحمت کنه الان که دیگه هیچ بزرگتری تو فامیل نداریمغمگین. تو بهار که میومدن عصرها تو ایوون باقالی میخوردیم. واقعا چه دل آرومی داشتیم اونروزها.  روزهای مدرسه و امتحان و شب بیداری های من توی اتاقم (بله من از همون دوران مدرسه کارهامو یواش یواش انجام میدادمخجالت و باعث می شد که وقت کم بیارم و از شب استفاده کنم) این کار تا دانشگاه هم ادامه داشت. فرجه های قبل از امتحان خرداد که من یادمه چه حالی می کردم وقتی که هوا گرم بود و من جلو کولر و بوی پوشال می شستم درس بخونم. رفتن به دانشگاه و آشنایی با بابا و خلاصه همه این صحبت ها همه و همه توی این خونه بوده. خوب طبیعیه که من چقدر بهش عادت کردم و بخصوص الان که تو هم عاشق حیاطی و وقتی میریم خونه مامان جون همش میخوای بری حیاط و به گلها آب بدی و توی حیاط بدوی و بعدش زیرزمین و بارها و بارها این مسیر را طی میکنی و من هم اونجا خیالم راحته که شب ها تا هر وقت بخوای میتونی بیدار باشی و بدوی و بلند بلند حرف بزنی (منظورم بیشتر آواهای مخصوص خودته خنده) بدون اینکه نگران باشم سر و صدات مزاحم کسی میشه.

ولی الان قراره خونه مامان جون هم عوض بشه و جابجا شوند و برن جایی شبیه خونه های ما. دل کندن از جایی که من سی سال باهاش خاطره دارم مشکله و  من هم آدمی هستم که وقتی به یه روالی عادت میکنم خیلی برام ترکش سخته.. ولی خوب صحبت از تغییره و نو شدنآرام و اینکه گاهی آدم تو زندگی نیاز به تغییر و دگرگونی داره تا از یکنواختی دربیاد. ولی بازم خوشحالم که تونستی برای مدت کوتاهی هم که شده خانه دوران کودکی من و حیاط را ببینی و حس کنی. امیدوارم این خاطرات تو ذهن تو هم ماندگار بشه. 

در آخر هم چند تا عکس ازت میذارم توی حیاط خونه ی منچشمک..

این عکس مربوط به یک سال و نیمگیت هست. فروردین 94

اینجا مثلا داری گل را بو میکنی ولی نمیدونم واقعا همین کار را میکنی یا خاک را لیس میزنیخطا

اینها هم که دیگه نیاز به توضیح نداره. کاری که هنوز مورد علاقه ات هست.محبت

پسندها (2)

نظرات (0)