آتلیه
هفته پیش بالاخره موفق همت کردم و موفق شدم برنامه ریزی کنم که برای دومین بار ببرمت آتلیه. فرقش با دفعه اول این بود که این دفعه نیکان کوچولو هم با شما می آمد. البته بابا اصلا به آتلیه و این جور عکس گرفتن اعتقادی نداره و کلا مخالفه
و به نظرش این جور عکس ها و دکورها طبیعی نیست و عکس باید کاملا ناگهانی و بدون برنامه گرفته شه. بخاطر همین و اینکه من هم تا حدکمی باهاش موافقم زیاد ازون بابا مامان هایی نیستم که هر ماه بچه شون را ببرن و عکس بگیرند. امیدوارم جوری بزرگ شی و تفکرت جوری بشه که هیچ موقع هم از ما در این مورد گله مند نباشی
.
خلاصه من از صبح اون روز می خواستم خیلی زرنگی کرده باشم
دست به کار شدم و همه لباس هایی که می خواستم بیارم را تمیز و اتو کرده جمع کردم و خوشحال بودم که مثل دفعه پیش هول هولی نشد. شب آخر وقت با نیکان رفتیم چون اون موقع هر دوتون سرحال تر از یه مواقع روز هستید. گفتم حتما این دفعه بزرگتر شدی و عکاسی از شما خیلی راحت تره. آخه دفعه پیش 8.5 ماهه بودی و وقتی وایمیسادی و به اشیا تکیه میکردی من همش نگران بودم نکنه بیفتی و باید از پشت سر می گرفتیمت. ولی این بار کارمون خیلی سخت تر بود چون همش می دودی و همه دکورها برات جالب بود و میخواستی ازشون سردربیاری و من از یه جهت دیگه نگران بودم
. خواستیم لباسهاتو عوض کنیم و بازم عکس بگیریم که من هر چی گشتم اون لباسهای کذایی را پیدا نکردم.. یعنی کلا تو خونه جا گذاشته بودم
امان ازین مامان حواس پرت و از همون موقع شما هم به نق زدن افتادی که بریم خونه و ... کلا هیچ همکاری برای عکس گرفتن نکردی و همون عکس های اول را هم با کلی مشقت گرفتیم و من فهمیدم که الان اصلا سن مناسبی برای این کارها نیست و باید صبر کنم بازم بزرگتر و عاقل تر شی.


آتلیه 
