صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 4 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

کمی برای خودم...

1395/2/27 11:13
نویسنده : مامان صدرا
370 بازدید
اشتراک گذاری

الان حدود یک ماهه که چیزی ننوشتم. علتش این هست که من معمولا دوست دارم موقعی بنویسم که یک حس رضایت نسبی داشته باشم و موقعیتش پیش نیامده.. حس می کنم از همون سی ماهگی دیگه خیلی شیطون شدی و یه حس استقلال طلبی داره در وجودت رشد می کنه. همینطور یک روحیه پسرانه که من کاملا باهاش بیگانه ام و نمیدونم اسمش را چی بگذارم؟ خشونت، لجبازی، خودرایی... می دونم که کلمه های قشنگی نیستند ولی خوب مرحله ای از دوران رشد خیلی از پسرهاست. قبلا که بچه نداشتم من اگر یه پسری را می دیدم که کنترلش برای مامان باباش سخته می گفتم حتما درست باهاش رفتار نکردند ولی الان که شما هم به اون سن رسیدی میبینم که نه حتی اگر صحیح ترین اصول تربیتی را هم پیش بگیریم باز هم این مشکلات پیش میاد و من چقدر خوش خیال بودمخطا.  الان می تونم بگم که روزی نیست که از دست شیطونی های شما یه ماجرا نداشته باشیم. از خسارت های مادی و معنوی مثل شکستن های متوالی عینک گرفته تا کارهای عملیاتی و مشقت بار ..دیگه در دستشویی را باید قفل کنم که از گزند پرتاب اشیا حفظ شه که اگر حواسم یه لحظه پرت شه یه مصیبتی ایجاد میشه که...هیس. به این ترتیب دیگه ریخت و پاش های روزمره که یه روزی ازش شاکی بودم توش گم شده.

اینجاست که گذراندن یک روز کامل در خانه با شما برام خیلی سخت و غیر ممکن میشه و بر خلاف قبل که زیاد تمایلی برای بیرون رفتن دونفره باهات نداشتم و کنترلت بیرون خونه برام سخت بود الان دیگه دنبال یه بهونه ام که هی از خونه بریم بیرون گرما و زمان و ... هم برام مهم نیست دیگه. تازه الان کشف کردم که عاشق اینی که با ماشین ببرمت بیرون و حتی برای خرید و پیاده روی هم التماس میکنی که با ماشین بریم. کاش زودتر این موضوع را فهمیده بودم و این همه مدت خودم و شما را محدود نکرده بودمغمگین.

فکر می کنم الان وقتی هست که منم باید یه برنامه منظمی برای خودم داشته باشم و برگردم سرکار. چون هر چی پیش میره می بینم حس نارضایتی ام بیشتر میشه و من هم به دنبال یه تغییرم. این که تا الان هم تلاش زیادی در این راستا نکردم این بود که دلم نمیومد قبل از سه سالگی بری مهد. ولی الان می بینم مهد بعد از 2.5 سالگی بخصوص برای پسرها یه امر ضروری هست چون اینقدر شیطون و خرابکار می شوند که کنترل بیست و چهار ساعته برای مادر سخت میشه و هم اینکه لازمه با همسن ها تعامل را یاد بگیرن و همینطور کارهایی که مادر تلاش میکنه به بچه یاد بده و بچه حرف شنوی نداره و اینجا وجود یه نفر دیگه مثل مربی مهدکودک لازمه. 

دوست دارم دفعه بعد که وبلاگت را مینویسم توی مهد باشیخندونک

پسندها (2)

نظرات (0)