10 سال...
این پست را بیشتر برای خودم مینویسم
دیشب سالگرد ازدواج من و بابا بود و ما یه کیک کوچولو گرفتیم و سرزده رفتیم خونه مامان جون.

ده سال!! یعنی یک دهه. مدت زمان کمی نیست. خیلی عجیبه برام و غیرقابل باور. در نظر اول می تونم بگم خیلی زود گذشت ولی دقیق تر که نگاه میکنم میتونم گذر زمان را بیشتر حس کنم که توی این مدت به مرور زمان من چقدر در موقعیت های مختلف قرار گرفتم و روی گردونه زمان نشسته بودم و اونم آروم آروم داشت جلو می رفت. زمانی که یه دانشجوی لیسانس بودم که می تونم بگم یکی از بهترین دوران های زندگی ام بود. روزهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه هرچند ادامه تحصیل شرط سنی نداره و هر زمانی دلت بخواد میتونی بری دانشگاه ولی اون برهه زمانی 18 تا 22 سال که همه هم توی همون سن و سال هستند و دغدغه های اون دوره و کلاس ها و کارگاهها و دورهمی های تو دانشگاه و امتحان و شیطنت ها و رفت و آمدها و ... تا بعد که دانشجوی فوق لیسانس شدم که دیگه اون لذت قبل را نداشت چون توی محیط خلوت تر رفته بودم و اون موقع دیگه با بابا توی یه خونه بودم و همزمان شده بود با شروع درسم و این برای من که این همه سال عین یک مهمون خونه باباجون بودم یکم سخت بود
ولی کم کم عادت کردم و الان که از پس سالها
بهش فکر میکنم برام سواله که چرا اون زمان حس میکردم سخت بود
آدمی که بچه نداره مگه چه کاری داره تو خونه؟ اون موقع فکر و ذکرم این بود که پروژه ام جواب بگیره و مشکلش حل شه و شب تا صبح و صبح تا شب نشسته بودم سرش.. بعد از دفاع هم رفتم سرکار و اون هم یه تحول دیگه ای بود برام و دغدغه ام این بود که چکار کنم که توی مدت محدود عصر تا شب درحالی که خسته و کوفته می رسم خونه بتونم به کارهای خونه برسم و وقت کم نیارم؟ اون موقع دوست داشتم با افراد مثل خودم که شاغل بودن حرف بزنم و ببینم چطور اونها برنامه ریزی میکنن و ... باز هم الان که فکرشو می کنم میبینم مگه اون روز چه کار خاصی داشتم؟ یه ناهار و شام درست کردن و تمیزی خونه که اون هم کاری نداشت. دو تا آدم بزرگ که نه غذای آنچنانی میخوان نه خونه را به هم میریزن و هرچیزی تمایل دارد سرجایش قرار بگیره (عامل برهم زننده ای وجود نداره
) و دقیقا میشد برنامه ریزی و زمان بندی کارها را کرد.
و الان که تقریبا سه سالی هست یه فرشته کوچولو به جمعمون اضافه شد و زندگی من را از یکنواختی به معنای واقعی درآورد
. و الان تمام فکر و ذکرم شده این فسقلی.
و این شد 10 سال. کوچکتر که بودم اگه یکی را میدیدم که 10 سال بود ازدواج کرده بنظرم میومد چه جاافتاده و کامل شده
و حالا من با خودم فکر میکنم خیلی عوض نشدم فقط یک سری وقایع توی زندگی بطور طبیعی اتفاق افتاده و من اونها را تجربه کردم. و این بنظر من خیلی بده
باید سال به سال آدم حس کنه که یه تغییر مثبتی هرچند خیلی کوچک نسبت به قبل داشته.
به هر حال خوشحالم ازین که توی این سالها زندگی آرامی داشتم و تلاش خودم را کردم و خواهم کرد که این آرامش تداوم داشته باشد.


10 سال...
