مهد کودک
پسرکم مدتها بود که در پی این بودم که بری مهدکودک و اولین بار وقتی که دو سالت بود یه روز بردمت مهد نزدیک خونه مون و اون روز گفتن که سه سال به بالا قبول می کنند و شما هنوز کوچولو هستی
.در ضمن گفتند یه شرط هم داره و اون که دیگه نباید پوشک باشین و این شد که من خیلی جاها هم پرسیدم معمولا سه سال به بالا می گرفتند و من صبر کردم تا بعد از عید که شرط لازم مهد رفتنت محقق شد
. اول اردیبهشت بابا گفت که مهدکودک دانشگاه اصفهان اطلاعیه داده و برای مهر داره ثبت نام میکنه و ما توی اولویت هستیم و من چند روز بعدش که تماس گرفتم ظرفیتش تکمیل شده بود
. اولش ناراحت شدم چون یکی از مهدهای خوب شهرمون هست و اینکه میتونستی با بابا بری و برگردی
ولی بعد دیدم اشکال نداره و فکر کردم دیدم اصلا تو که هنوز امتحانت را پس ندادی و نمیدونم برخوردت با مهد چجوریه و اصلا باهاش کنار میای یا نه برای بار اول عاقلانه نیست جایی بری که برای یک سال ثبت نام میکنن و محیطش خیلی شلوغه. این بود که رفتم همون مهد روبروی خونه مون صحبت کردم و قبول کردند که توی تابستون بصورت پاره وقت و ساعتی بیارمت و خودم هم میتونم باهات بمونم تا موقعی که از من جدا شی
. همین یه نکته خیلی مثبت بود چون خیلی مهدها این امکان را ندارند و بعد دیدم اگرچه زرق و برق و امکانات مهدهای معروف را نداره ولی مربیان و مسولانش خیلی باتجربه و دلسوز هستند و اصلا اینجا بهتره. من هدفم از اینکه بری مهدکودک اینه که کمی اجتماعی بشی و از محیط تکراری خونه بیای بیرون و کلا یه تنوعی ایجاد بشه برات نه اینکه بخوام از یه بچه سه ساله نابغه بسازم و کلی ادعا که توی تبلیغات مهدها دیده میشه. یه حسن دیگه اش اینه که به خونه خیلی نزدیکه و مشکل رفت و آمد را نداره و حتی صدای شعر خوندن بچه ها از پنجره توی اتاقمون شنیده میشه
.
قبل از تابستون که ماه رمضان شد و یکم برنامه مون قاطی پاتی و بعدشم دستت شکست و صبر کردم خوب شه و بعدش هم که فیزیوتراپی میرفتی و شب ها خسته می شدی و خلاصه از اواسط مرداد بود که اولین بار با هم رفتیم مهد. چون هنوز شب ها دیر میخوابی و من صبح به زور و با یه کشمش یک ساعته بیدارت میکردم مسلما هنوز سرحال نبودی و ما دیر میرسیدیم مهد و دو ساعت بیشتر وقت نداشتیم تا تعطیل بشه
. بعد از یک ساعت هم میگفتی خسته شدم بریم خونه یه چند جلسه ای اینجوری گذشت.

تا اینکه من تصمیم گرفتم جدی تر بشم و تو این فرصتی که تا آخر تابستون هست روزهای بیشتری ببرمت مهد. امروز که رفتی مهد من دیگه پیشت نموندم و می خواستم امتحانت کنم و ببینم عکس العملت چیه. البته زمان کم و همون 1.5 ساعت. توی این فرصت هم رفتم یه کارها و خریدایی انجام دادم و یه حس خوب و جدید داشتم
. منم که عاشق این حس های جدیدم
. ظهر که اومدم دنبالت خاله داشت برات کتاب میخوند و گفتن اصلا سراغ منو نگرفتی و خیلی بچه خوبی بودی
. البته هنوز یکم کوچکی و خیلی قوانین کلاس را نمیتونی رعایت کنی مثلا راه میفتی یه سرک به همه جا میزنی یا خیلی ارتباط با بچه ها پیدا نکردی ولی خوب اول کارته و همه اینها بعد از یه مدت حل میشه.
موقع برگشتن هم حتما باید زیر آفتاب تاب بازی کنی

بعدشم تو کوچه روبروی مهد حدود 10 بار باید از روی این شیب بالا و پایین بری

امیدوارم که مهدکودک رفتنت تداوم داشته باشه چون روی هیچ کار بچه ها نمیشه حساب کرد و من هم یه فرصتی پیدا کنم تا یه کاری را شروع کنم. من مطمینم که این برای تو هم بهتره و در آینده هیچ وقت نخواهی گفت مامان مرسی ازینکه کارت را ول کردی تا من بزرگ شم بلکه ترجیح خواهی داد که مامانت به فکر خودش و آینده خودش و شما هم باشه 


مهد کودک 


