صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 6 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

داستان غذا خوردن صدرا

1394/9/13 19:57
نویسنده : مامان صدرا
613 بازدید
اشتراک گذاری

در مورد غذا خوردنت به جرات می تونم بگم یکی از بدغذا ترین بچه هایی هستی که من تا حالا دیده ام. الان که فکرش را می کنم این مشکل تغذیه شما از سه ماهگی!! تعجبشروع شد و هم چنان که در آستانه بیست و شش ماهگی هستی ادامه داره. از سه ماهگی اعتصاب شیر کردی و کم کم روی آوردی به شیر خشک و شیشه شیر. نه اینکه من مایل به این کار بودم اتفاقا تمام تلاش خودم را هم کردم که شیر خشکی نشی ولی نشد! از پنج شش ماهگی تقریبا بیشتر تغذیه ات با شیر خشک شد و بعد از آن هم ادامه داشت..

غذای کمکی را از آخرین هفته ماه ششم با لعاب برنج شروع کردم. بعد از یک هفته هم حریره بادام برایت درست کردم. دو سه روز اول برایت جالب بود و خوب می خوردی و من کلی ذوق کردم فکر می کردم همیشه همینطور پیش می ره. ولی بعد از چند روز که می گذشت کاملا بی اشتها می شدی. این مساله درمورد سوپ هم بود که از هفت ماهگی شروع کردم. طبق دستور هر بار هم یک سبزی جدید بهش اضافه می کردم که مثلا طعمش برایت تازگی داشته باشی ولی خیر اصلا با غذای جامد و قاشق مشکل اساسی داشتی. هیچ تمایلی به غذا خوردن نشان نمی دادی. 

برای همین کار من خیلی سخت بود. در آن لحظات حس می کردم که مشکل ترین و مهم ترین کار دنیا رو دوشم افتاده. خنده شاید خنده دار باشه ولی من با یک غذایی که با شوق درست کرده بودم و یک بچه ای که اصلا دهانش را باز نمی کنه چکار باید می کردم؟ غمگین انواع و اقسام روش ها را برای باز کردن دهان کوچولوی شما امتحان کردم. هر کدومش یه دوره کوتاهی جواب می داد و بعدش بی اثر می شد. یکیش این بود که از شیشه شیرت (که خیلی بهش علاقه داشتی و داری) کمک می گرفتم و شما تا شیشه را می دید دهانت را باز می کردی و من سریع پشتش یه قاشق کوچولو غذا می گذاشتم توی دهانت. من دوست داشتم کارهایت نظم داشته باشه و برای همین مقید بودم که حتما روی صندلی غذا بشینی و بهت غذا بدم ولی همیشه این کار عملی نبود و گاهی بغلت میکردم و راه می رفتیم تا به یه وسیله جالب برسیم و در حینش  بهت غذا می دادم. در کل هر وعده غداییت ممکن بود 1.5 ساعت طول بکشه تعجب. بعضی اوقات  بعد از یک ساعت که تلاش می کردم و نمی خوردی و من نا امید می خواستم دیگه بی خیال شم، تازه موتورت راه می افتاد و می تونستم چند تا قاشق غذا بهت بدم. بعدا هم که حدود 10 ماهت شد فقط کارتون Uki جواب می داد و حواست را پرت می کرد.

حالا ممکنه هر کسی بگه آخه چرا اینقدر اصرار می کردی و به خودت زحمت می دادی برای غذا دادن؟ حرفی که نظر همه روانشناسان و پزشکان هم هست که به زور به بچه غذا ندهید و هر موقع گرسنه اش بشه خودش طلب می کنه و ... این کار را هم انجام دادم یعنی بعضی اوقات که می دیدم اشتها نداری ول می کردم و یک ساعت بعد دوباره می خواستم بهت غذا بدم و باز میل نداشتی و دوباره یک ساعت بعدش همونطور بود.. کلا غذا دوست نداشتی و منم می گفتم تا کسی از نزدیک نبینه باورش نمیشه که اینقدر بدغذا باشی! نتیجه تلاشهای مستمر مامان این شد که نمودار وزنت دقیقا روی منحنی جلو رفت راضی و همین خیلی ارزش داره.

اگر بخوام خیلی بی انصافی هم نکرده باشم می تونم بگم که تا قبل از دو سالگی روزهایی هم بود که میل به غذا خوردن داشتی ولی تعدادش خیلی کم بود مثلا  2 روز در ماه. 

اینم یک عکس یادگاری مربوط به وقتی که هفت ماهت بود:

این پست سر درازی دارد که بعدا ادامه می دهم فعلا تا همین جا را داشته باشین چشمک

پسندها (1)

نظرات (1)

خاله زهرا
18 آذر 94 20:36
نیکان هم داره جا پا صدرا میذاره
مامان صدرا
پاسخ
خدا صبر بده