یک روز عجیب!
امروز عید فطره (عید همه مبارک
) و دیروز که آخرین روز ماه رمضان بود یک روز با دو اتفاق غافلگیرکننده برای من بود. اول اینکه صبح سه ساعت زودتر از معمول از خواب بیدار شدی و گفتی شیر و صبحانه میخوام
. حالا چرا تعجب کردم چون شما هیچ وقت خود بخود از خواب بیدار نمی شی و من با سختی و به زور باید بیدارت کنم و اینکه سرحال بیدار شدی برام عجیب بود اون هم درحالی که شبش فقط 5 ساعت خوابیده بودی. بله حساب کن ببین شب ها کی میخوابی
و بخصوص توی ماه رمضان مامان خیلی اذیت شد چون بخاطر دیر خوابیدن یه وروجک خوابیدن من هم افتاده بود به بعد سحر! و ازین جهت وقتی دیدم صبح زودتر بیدار شدی و سرحالی نگذاشتم بعدش بخوابی و بردمت بیرون خرید و خلاصه یه روزنه هایی از امید برای من باز شد که برنامه خوابت میشه عوض بشه
. تمام تلاش های من برای زودتر خواباندن شما در شب بی نتیجه مانده بود اعم از اینکه زودتر خاموشی را زدم و بردمت برا خواب، نگذاشته بودم بعد از ظهر بخوابی، طول روز بیرون از خونه و پارک رفته بودی و حسابی خسته ات کردم، و در نهایت شربت گیاهی خواب آور مخصوص کودکان
.... هیچکدام جواب نداده بود. برای بیدار کردنت صبح زود هم هیج وقت موفق نشدم و آنقدر خواب آلود بودی که حتی توی سر و صدا و محیط بیرون درجا خواب می رفتی. و نتیجه همه این تلاش ها این می شد که فردا دیرتر از معمول بیدار می شدی چون روز قبلش خسته شده بودی
. اینطور بود که به من ثابت شده که ساعت به خواب رفتنت فیکس هست حتی مواقعی که خیلی خیلی خسته بشی. خلاصه من نزدیک 2 سال بود منتظر چنین روزی بودم که صبح زود خودت بیدار شی و حتی یک روز هم این اتفاق نیفتاده بود تا دیروز...
عصر هم خاله با نیکان اومدن خونمون و شما دو تا پسرخاله هم تازگی وقتی به هم می رسید خیلی ذوق می کنید و بغل و بوس و .. خلاصه دیگه از خوشحالی سراپاتون را نمیشناسید
. تا شب حسابی شیطونی و بازی کردید.

شب موقع خواب دومین بار منو غافلگیر کردی و گفتی میخوام برم تو تخت خودم بخوابم
. خودم مدتی بود که می خواستم جای خوابت را جدا کنم که شب ها تو اتاق خودت بخوابی ولی اصلا حاضر به این کار نبودی و من هم گذاشته بودم برای دو ماه دیگه که هوا خنک تر شه چون اتاق خودت شب ها خیلی گرم هست و بدون کولر غیرقابل تحمل و شما هم که نمیذاری موقع خواب چیزی رویت بندازم. به من هم گفتی بخواب پایین تخت و من هم یک ساعت و نیم تو اتاقت صبر کردم تا خواب بری. البته اینجوری کتاب خوندن برای هر دومون سخته و باید از لای میله های تختت کتاب را بگیرم جلوت. قصد داشتم که دو ماه دیگه تختت را نوجوان کنم آخه اینجوری خیلی نگرانم که بیدار شی و بری بالا روی پاتختی وایسی و منو سکته بدی
. کاری که موقع بیداری هر روز می کنی. ولی خوب مهلت ندادی و اینجوری بود از تختی که دو سال و هشت ماه بلااستفاده کنار اتاقت افتاده بود با میل و رغبت خودت استفاده کردی
. و مامان را کلی خوشحال و هیجان زده کردی
چون جداکردن اتاق هم یکی از مراحل سخت کارهای شماست.
ا
اینم ژست جدیدت هست برای عکس گرفتن.
نمیدونم این تمایلت موقتی بوده یا دایمی ولی فعلا که بعدارظهر و شب فرداشم تو اتاق خودت خوابیدی


یک روز عجیب! 


