صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 5 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

یک روز عجیب!

1395/4/17 14:40
نویسنده : مامان صدرا
305 بازدید
اشتراک گذاری

امروز عید فطره (عید همه مبارکجشن) و دیروز که آخرین روز ماه رمضان بود یک روز با دو اتفاق غافلگیرکننده برای من بود. اول اینکه صبح سه ساعت زودتر از معمول از خواب بیدار شدی و گفتی شیر و صبحانه میخوامتعجب. حالا چرا تعجب کردم چون شما هیچ وقت خود بخود از خواب بیدار نمی شی و من با سختی و به زور باید بیدارت کنم و اینکه سرحال بیدار شدی برام عجیب بود اون هم درحالی که شبش فقط 5 ساعت خوابیده بودی. بله حساب کن ببین شب ها کی میخوابی غمگین و بخصوص توی ماه رمضان مامان خیلی اذیت شد چون بخاطر دیر خوابیدن یه وروجک خوابیدن من هم افتاده بود به بعد سحر! و ازین جهت وقتی دیدم صبح زودتر بیدار شدی و سرحالی نگذاشتم بعدش بخوابی و بردمت بیرون خرید و خلاصه یه روزنه هایی از امید برای من باز شد که برنامه خوابت میشه عوض بشه آرام. تمام تلاش های من برای زودتر خواباندن شما در شب بی نتیجه مانده بود اعم از اینکه زودتر خاموشی را زدم و بردمت برا خواب، نگذاشته بودم بعد از ظهر بخوابی، طول روز بیرون از خونه و پارک رفته بودی و حسابی خسته ات کردم، و در نهایت شربت گیاهی خواب آور مخصوص کودکانخجالت.... هیچکدام جواب نداده بود. برای بیدار کردنت صبح زود هم هیج وقت موفق نشدم و آنقدر خواب آلود بودی که حتی توی سر و صدا و محیط بیرون درجا خواب می رفتی. و نتیجه همه این تلاش ها این می شد که فردا دیرتر از معمول بیدار می شدی چون روز قبلش خسته شده بودیخطا. اینطور بود که به من ثابت شده که ساعت به خواب رفتنت فیکس هست حتی مواقعی که خیلی خیلی خسته بشی. خلاصه من نزدیک 2 سال بود منتظر چنین روزی بودم که صبح زود خودت بیدار شی و حتی یک روز هم این اتفاق نیفتاده بود تا دیروز...

عصر هم خاله با نیکان اومدن خونمون و شما دو تا پسرخاله هم تازگی وقتی به هم می رسید خیلی ذوق می کنید و بغل و بوس و .. خلاصه دیگه از خوشحالی سراپاتون را نمیشناسیدمحبت. تا شب حسابی شیطونی و بازی کردید.

شب موقع خواب دومین بار منو غافلگیر کردی و گفتی میخوام برم تو تخت خودم بخوابمتعجب. خودم مدتی بود که می خواستم جای خوابت را جدا کنم که شب ها تو اتاق خودت بخوابی ولی اصلا حاضر به این کار نبودی و من هم گذاشته بودم برای دو ماه دیگه که هوا خنک تر شه چون اتاق خودت شب ها خیلی گرم هست و بدون کولر غیرقابل تحمل و شما هم که نمیذاری موقع خواب چیزی رویت بندازم. به من هم گفتی بخواب پایین تخت و من هم یک ساعت و نیم تو اتاقت صبر کردم تا خواب بری. البته اینجوری کتاب خوندن برای هر دومون سخته و باید از لای میله های تختت کتاب را بگیرم جلوت. قصد داشتم که دو ماه دیگه تختت را نوجوان کنم آخه اینجوری خیلی نگرانم که بیدار شی و بری بالا روی پاتختی وایسی و منو سکته بدیخطا. کاری که موقع بیداری هر روز می کنی. ولی خوب مهلت ندادی و اینجوری بود از تختی که دو سال و هشت ماه بلااستفاده کنار اتاقت افتاده بود با میل و رغبت خودت استفاده کردیآرام. و مامان را کلی خوشحال و هیجان زده کردی بغل چون جداکردن اتاق هم یکی از مراحل سخت کارهای شماست.

ا

اینم ژست جدیدت هست برای عکس گرفتن. 

نمیدونم این تمایلت موقتی بوده یا دایمی ولی فعلا که بعدارظهر و شب فرداشم تو اتاق خودت خوابیدیچشمک

پسندها (3)

نظرات (1)

مامان آنیسا
20 تیر 95 17:01
چقدر خوب و عالی ایشالا دست راستش زیر سر آنیسا باشه