صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 4 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

سرتو میخوای اصلاح کنی؟

یکی از کارهای تقریبا سخت برای بچه ها کوتاه کردن موی آنهاست. چون بچه ها هیچ علاقه ای ندارند و معمولا تا حدود دو سالگی گریه می کنن که البته باز هم محدوده سنیش برای بچه ها با هم فرق دارد. بعضی مامانها خودشون توی خونه دست به قیچی میشن ولی من تا حالا این کار را نکردم چون به محض اینکه اعتراض کنی کوتاه میام و می خوام همه چیز مطابق میلت پیش بره و ترجیح میدم ببرمت آرایشگاه کودک که به هر حال کار را باید به کاردان سپرد. خلاصه این هم یکی از آن کارهایی هست که من هیچ عجله ای برای انجامش ندارم و دوست دارم از زیرش در برم و اگر مامان جون اینقدر تذکر نمی دادن که موهای بچه باید مرتب باشه من دیر به دیر تر میبردمت آرایشگاه! چند روز پیش بالاخره موفق شدیم بب...
2 بهمن 1394

پسر مرتب!

بعضی اوقات آدم با افرادی روبرو می شه که خیلی توی کارهاشون منظم هستند. هم از نظر ظاهری و چیدمان  وسایل و هم از نظر زمان بندی کارها. بنظر من این افراد یه قانونی توی ذهنشون هست که اصلا بی نظمی را نمی تونن تحمل کنن و فوری به دادش می رسن. من خیلی از این تیپ آدم ها خوشم میاد و از هم نشینی با آنها لذت می برم. معمولا هم به خاطر زمان بندی دقیقی که دارند به همه کارهاشون می رسند و این خودش از نظر من یک موفقیت بزرگ هست. خودم جزو این دسته نیستم و البته خیلی سعی کردم بشم ولی فکر می کنم بعضی چیزها را اگر از بچگی یاد بگیریم بعدا هم طبق همون روال بزرگ می شیم.  من اینطور نشدم شاید یکی از دلایلش اینه که مامان همیشه کارهای ما را انجام می داد. بخاطر ه...
19 دی 1394

حسنی میای بریم حموم...؟

بالاخره با تلاش زیاد تونستم شما را به کتاب خواندن علاقه مند کنم. مدتی بود که شب ها موقع خواب فقط می خواستی عکس و فیلم های گوشی من را ببینی که همش فیلم هایی بود که ازت گرفته بودم. دیگه همه را حفظ شده بودی که الان فیلم بعدی چیه یا می گفتی برو فلان فیلم را نشونم بده.. منم دیدم این کار هیچ سودی نداره برات و با جدیت گفتم دیگه همه فیلم ها را پاک کردم و هیچی نیست رو گوشیم. بجاش بیا کتاب بخونم برات. شما هم تسلیم می شدی و اجبارا کتاب خوندن مرا نگاه می کردی. حالا معمولا شب ها قبل از خواب چند تا کتاب برات می خونم البته نه این که فکر کنی بعدش خوابت می گیره و قشنگ می خوابی ها ! نه.. خواب رفتنت ماجرایی داره بس طولانی  ... همیشه منتظر یک روزی بو...
15 دی 1394

داستان غذا خوردن صدرا (2)

بالاخره فرصتی پیش اومد تا ادامه مبحث شیرین غذاخوردنت را تعریف کنم. الان در مورد بعد از یک سالگیت بیشتر حرف می زنم. در حال حاضر هنوز هم خیلی سخت غذا می خوری و من نمیدونم تا کی قراره اینجوری ادامه بدی. برنامه غذاییت اینجوریه: صبح ها هفته ای سه روز تخم مرغ و بقیه روزها نون تست با پنیر و عسل یا کره بادام زمینی مامان ساز   همراه با شیر فراوان. معمولا صبحانه را در حالت خواب و هنوز مثل نی نی ها تو بغلم می خوری. خوبی این روش اینه که چون خیلی هوشیار نیستی و معمولا گرسنه هستی فقط این یکی وعده را اذیت نمی کنی. خیلی بچه ها با تخم مرغ خوردن مشکل دارند ولی خدا را شکر (!!) هر چقدر هم که بدغذایی از اول تخم مرغ را می خوردی  و ...
6 دی 1394

بیست و شش ماهگی صدرا

صدرای گلم الان دقیقا دو سال و دو ماهت شده یعنی بیست و شش ماهه که پا به زندگی ما گذاشتی و روند و برنامه زندگی ما (مخصوصا من) را متحول کردی  . دیگر توی این زمان روند تحول آنقدر سریع نیست که بخوام بگم نسبت به دو ماه پیش چه تغییری کردی ولی خوب حرف زدنت خیلی بیشتر و پیشرفته تر شده. کلا ازون بچه های شلوغ و پر سر و صدا هستی . فعلا که اشتهایت هم در حد صفره و این اصلا برای من عجیب نیست دیگه عادت کردم. ولی فکر کنم داری دندان آسیاب دوم درمیاری. الان که بزرگتر شدی اصلا اجازه نمیدی دندانهات را چک کنم ببینم دندان سر زده یا نه. چند روز پیش بالاخره تصمیم گرفتم و همت کردم که کشوی لباسهای شما را مرتب کنم و لباسهایی را که دیگه از دور خارج شده و برای...
23 آذر 1394

برف پاییزی

پسر گلم الان هنوز فصل پاییزه و من می خواستم چند تا عکس در فضای پاییزی ازت بگذارم که تنبلی کردم و نشد... حالا یهو برف اومد و کلا حال و هوا عوض شد. تو شهر ما بارش برف خیلی به ندرت و در حد چند سال یک بار اتفاق می افته و طبیعی هست که ما بزرگتر ها هم با دیدن برف ذوق زده می شیم. خیلی حس خوب و عجیبی هست وقتی زیر برف سرت را بگیری بالا و هزاران دونه سفید را ببینی که با سرعت دارند به طرفت میان. این اولین برفی بود که حسش کردی. دو سال پیش هم چند تا برف کوچک اومد ولی اون زمان فقط 4 ماهت بود و خیلی کوچک بودی که بخوام ببرمت زیر برف. این هم یک عکس خوشحال با خاله که به درخواستش خاله را حذف کردم.  ...
18 آذر 1394

داستان غذا خوردن صدرا

در مورد غذا خوردنت به جرات می تونم بگم یکی از بدغذا ترین بچه هایی هستی که من تا حالا دیده ام. الان که فکرش را می کنم این مشکل تغذیه شما از سه ماهگی!! شروع شد و هم چنان که در آستانه بیست و شش ماهگی هستی ادامه داره. از سه ماهگی اعتصاب شیر کردی و کم کم روی آوردی به شیر خشک و شیشه شیر. نه اینکه من مایل به این کار بودم اتفاقا تمام تلاش خودم را هم کردم که شیر خشکی نشی ولی نشد! از پنج شش ماهگی تقریبا بیشتر تغذیه ات با شیر خشک شد و بعد از آن هم ادامه داشت.. غذای کمکی را از آخرین هفته ماه ششم با لعاب برنج شروع کردم. بعد از یک هفته هم حریره بادام برایت درست کردم. دو سه روز اول برایت جالب بود و خوب می خوردی و من کلی ذوق کردم فکر می کردم همیشه هم...
13 آذر 1394

صدرا و نیکان

دو تا پسرخاله دوست داشتنی با 17 ماه اختلاف سنی . نیکان نزدیک ترین دوست و همبازی تو هست که معمولا یکی دو روز در هفته پیش هم هستید. الان نیکان را خیلی دوست داری و تو این سن خوب می فهمی که از شما کوچک تره و ضعیف تر و خیلی هواشو داری. خیلی وقت ها سراغشو می گیری و وقتی پیش هم هستید دوست داری باهاش بازی کنی و میگی : نیکان بیا با هم بازی کنیم! بازی تان هم در این حده که اسباب بازی ها را می ریزی وسط و خودت می شینی مشغول می شی و نیکان هم یه طرف دیگه می شینه و اگر یه اسباب بازی برداشت فوری ازش می گیری و اونم بهش بر می خوره و ناراحت می شه. آخه این دیگه چه بازی کردنیه.. عجب دنیایی دارین ها  بعضی مواقع هم نقش مربی و یه آدم بزرگتر ...
1 آذر 1394

پسر شیرین زبون

پسر گلم این روزها خیلی بامزه شدی. منظورم از این روزها از یک ماه پیش هست یعنی بعد از دوسالگی. از زمانی که جمله کوتاه گفتی یعنی یک سال و 8-9 ماهگی تا الان همچنان این روند جالب تر شدن ادامه داره. این حسی هست که فکر میکنم همه مامان ها دارند که در هر برهه سنی فرزندشان حس می کنند الان بامزه ترین و شیرین ترین زمان ممکن هست  . ممکنه این زمان توی بچه دیگه 1.5 سالگی باشه ممکن هم هست دیرتر. بنظرم یک کم دیر به حرف افتادی تا اونجایی که یادمه وقتی 18 ماهه بودی حدود 30 کلمه را بلد بودی و ازون به بعد راه افتادی و خیلی سریع دامنه کلماتت بیشتر و بیشتر شد. الان تقریبا ساختار زبان را یاد گرفتی و همه چی میگی حتی جملات مرکب و یه قیدهایی که واقعا همه را میخن...
26 آبان 1394

سرگرمی های صدرا (2)

چون پست قبل طولانی می شد و وقفه افتاد در نوشتنش قسمت دومش را اینجا می نویسم. یکی از بازیهای خیلی خوب برای بچه ها که خیلی توصیه شده و قدرت خلاقیت آنها را افزایش می دهد خمیر بازی هست. رو همین حساب دو ماه پیش یه بسته خمیر بازی برات خریدیم.  اون موقع فقط دو تا رنگش را باز کردم و هر چقدر تلاش کردم که با هم بازی کنیم بی فایده بود و به روش خودت خمیر ها را ریز ریز میکردی و می چسباندی به زمین و در و دیوار  . یعنی اون هدفی که از بازی داشتم و تجسم فضایی و شکل دهی و ... اصلا محقق نشد! جمعش کردم تا یه کم بزرگتر شی و بهتر درک کنی. چند روز پیش خودت رفتی سراغ کمدت و سطل خمیرها را درآوردی و باز به روش خودت باهاش مشغول شدی تو این مدت چند دقیقه...
8 آبان 1394