صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 5 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

اولین شب دور از صدرا

پسر گلم دیگه داری بزرگ می شی و کم کم مستقل ! چرا؟ الان میگم تقریبا از بعد عید تا الان هر موقع می ریم خونه مامان جون دوست داری اونجا بمونی. میگی نمی خوام بیام خونه مون و ما هر دفعه با چشم اشک بار نشستی توی ماشین و شروع میکنی به غر زدن که نریم خونه و بعد از یه مدت که دیگه آروم میشی دوباره به محضی که می رسیم نزدیک کوچه و خونمون شروع می کنی به گریه. و ما هم هر چقدر که منطقی بخواهیم ازت بپرسیم که آخه چرا نمی خوای با ما بیای و بیای خونه تاب بازی می کنیم و ماشین بازی و ... جواب تو فقط یه عبارته و بس: «خونه مون را دوست ندارم ». این رفتارت قبل از عید که دوسال و نیمه ات نشده بود وجود نداشت و اون زمان وقتی که ما آماده می شدیم برای رفت...
23 مرداد 1395

10 سال...

این پست را بیشتر برای خودم مینویسم دیشب سالگرد ازدواج من و بابا بود و ما یه کیک کوچولو گرفتیم و سرزده رفتیم خونه مامان جون.  ده سال!! یعنی یک دهه. مدت زمان کمی نیست. خیلی عجیبه برام و غیرقابل باور. در نظر اول می تونم بگم خیلی زود گذشت ولی دقیق تر که نگاه میکنم میتونم گذر زمان را بیشتر حس کنم که توی این مدت به مرور زمان من چقدر در موقعیت های مختلف قرار گرفتم و روی گردونه زمان نشسته بودم و اونم آروم آروم داشت جلو می رفت. زمانی که یه دانشجوی لیسانس بودم که می تونم بگم یکی از بهترین دوران های زندگی ام بود. روزهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه هرچند ادامه تحصیل شرط سنی نداره و هر زمانی دلت بخواد میتونی بری دانشگاه ولی اون ب...
1 مرداد 1395

حادثه بد

نمی دانم چجوری هست که آدم هر چقدر هم مواظب باشه و 99 درصد موارد احتیاط کنه توی اون یک درصد که یکم حواسش جمع نباشه یهو یه حادثه ای پیش میاد . دیروز برده بودمت پارک و اونجا بدجور خوردی زمین و دستت رفت زیر بدنت و بعدش شروع به گریه کردی که آروم نمیشدی. هی میگفتی دستم را بوس کن و من دیدم یه قسمتش ساییده شده و گفتی پماد بزن و خلاصه بعد از نیم ساعت آروم شدی. خودم هم دلهره داشتم و نگران ازینکه نکنه دستت چیزی شده باشه ولی بعد دیدم تا آخر شب با دستت کار میکردی و  راحت تکانش میدادی و آروم بودی. شب که خواب رفتی تا ساعت 5 صبح ناله کردی و بیقراری که خیلی برام عجیب بود چون مدت ها بود تو خواب اینجوری نشده بودی. فرداش که بیدار شدی دیدم بازم ناآروم...
21 تير 1395

یک روز عجیب!

امروز عید فطره (عید همه مبارک ) و دیروز که آخرین روز ماه رمضان بود یک روز با دو اتفاق غافلگیرکننده برای من بود. اول اینکه صبح سه ساعت زودتر از معمول از خواب بیدار شدی و گفتی شیر و صبحانه میخوام . حالا چرا تعجب کردم چون شما هیچ وقت خود بخود از خواب بیدار نمی شی و من با سختی و به زور باید بیدارت کنم و اینکه سرحال بیدار شدی برام عجیب بود اون هم درحالی که شبش فقط 5 ساعت خوابیده بودی. بله حساب کن ببین شب ها کی میخوابی   و بخصوص توی ماه رمضان مامان خیلی اذیت شد چون بخاطر دیر خوابیدن یه وروجک خوابیدن من هم افتاده بود به بعد سحر! و ازین جهت وقتی دیدم صبح زودتر بیدار شدی و سرحالی نگذاشتم بعدش بخوابی و بردمت بیرون خرید و خلاصه یه روزنه هایی...
17 تير 1395

صدرا و ماشین هایش

اگر بخوام بگم چه بازی ای بوده که از قبل از یک سالگی انجام می دادی و همچنان باهاش مشغولی و هیچ وقت ازش خسته یا دل زده نشدی باید بگم ماشین بازی. الان دیگه ماشین بازی از اون حالت معمولش خارج شده و پیشرفته شده. از وقتی که بیدار میشی میری تو اتاق دنبال ماشین هات و سنگین ها را یکی یکی و بقیه را دوتا دوا میاری تو هال. بعدش همه دسته جمعی باید برن یه جا پارک کنن. این پارکینگ میتونه روی زمین یا روی مبل یا دسته مبل یا طبقاتی باشه. یه ملحفه میاری و میندازی روی ماشین های بزرگتر خیلی با دقت که هیچ جایی بیرون نمونه و میگی روشون چادر میکشی که آفتاب نخورند . این ماشین ها روزی یکی دوبار دستشویی هم میرن و همه را برمیداری می بری می گذاری توی دستشویی رو س...
26 خرداد 1395

حس خوب

الان بعد از مدت ها من یه حس خوب دارم. یه حس خوب و شیرین .. می دونم که تو هم همین حس را داری و این چند روز بخصوص خیلی اخلاقت بهتر شده. خودتم میفهمی که الان بزرگ تر شدی و یه پیشرفت خیلی بزرگ کردی. جالبه که برای خودم هم همین حالته و من اولین بار هست که تو زندگیم یه چنین احساسی دارم که بعد از سختی و ناامیدی انگار یهو روند همه چیز برعکس می شه و من را به سمت پیروزی رسانده ادامه را توی پست بعدی میگذارم( آخه یکم خصوصیه  ) ...
10 خرداد 1395

کمی برای خودم...

الان حدود یک ماهه که چیزی ننوشتم. علتش این هست که من معمولا دوست دارم موقعی بنویسم که یک حس رضایت نسبی داشته باشم و موقعیتش پیش نیامده.. حس می کنم از همون سی ماهگی دیگه خیلی شیطون شدی و یه حس استقلال طلبی داره در وجودت رشد می کنه. همینطور یک روحیه پسرانه که من کاملا باهاش بیگانه ام و نمیدونم اسمش را چی بگذارم؟ خشونت، لجبازی، خودرایی... می دونم که کلمه های قشنگی نیستند ولی خوب مرحله ای از دوران رشد خیلی از پسرهاست. قبلا که بچه نداشتم من اگر یه پسری را می دیدم که کنترلش برای مامان باباش سخته می گفتم حتما درست باهاش رفتار نکردند ولی الان که شما هم به اون سن رسیدی میبینم که نه حتی اگر صحیح ترین اصول تربیتی را هم پیش بگیریم باز هم این مشکلات پیش...
27 ارديبهشت 1395

سی ماهگی صدرا

بالاخره شما هم سی ماهه شدی.. دو سال و نیم. من قبلا فکر می کردم وقتی دو سال و نیمت بشه یعنی دیگه بزرگ شدی و خیلی مسایل را درک می کنی و کار من خیلی راحت تر میشه.. ولی اشتباه می کردم . وقتی الان را با شش ماه پیش مقایسه می کنم می بینم اون موقع که خیلی کارهات راحت تر بود . کلا خاصیت مامان ها اینه که همیشه یه عبارتهای اینطوری در مورد بچه هاشون دارند:«پس کی غلت میزنه» ،  «پس کی میشینه» ،  ،  «پس کی راه میفته» ،  «پس کی حرف میزنه» و ... و اگه همه اینها هم اتفاق افتاده باشه ٰ ،  «پس کی عاقل میشه و کارهاش کمتر میشه». این سوالی هست که فعلا تو ذهن منه و ک...
24 فروردين 1395