صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 13 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

برف پاییزی

پسر گلم الان هنوز فصل پاییزه و من می خواستم چند تا عکس در فضای پاییزی ازت بگذارم که تنبلی کردم و نشد... حالا یهو برف اومد و کلا حال و هوا عوض شد. تو شهر ما بارش برف خیلی به ندرت و در حد چند سال یک بار اتفاق می افته و طبیعی هست که ما بزرگتر ها هم با دیدن برف ذوق زده می شیم. خیلی حس خوب و عجیبی هست وقتی زیر برف سرت را بگیری بالا و هزاران دونه سفید را ببینی که با سرعت دارند به طرفت میان. این اولین برفی بود که حسش کردی. دو سال پیش هم چند تا برف کوچک اومد ولی اون زمان فقط 4 ماهت بود و خیلی کوچک بودی که بخوام ببرمت زیر برف. این هم یک عکس خوشحال با خاله که به درخواستش خاله را حذف کردم.  ...
18 آذر 1394

داستان غذا خوردن صدرا

در مورد غذا خوردنت به جرات می تونم بگم یکی از بدغذا ترین بچه هایی هستی که من تا حالا دیده ام. الان که فکرش را می کنم این مشکل تغذیه شما از سه ماهگی!! شروع شد و هم چنان که در آستانه بیست و شش ماهگی هستی ادامه داره. از سه ماهگی اعتصاب شیر کردی و کم کم روی آوردی به شیر خشک و شیشه شیر. نه اینکه من مایل به این کار بودم اتفاقا تمام تلاش خودم را هم کردم که شیر خشکی نشی ولی نشد! از پنج شش ماهگی تقریبا بیشتر تغذیه ات با شیر خشک شد و بعد از آن هم ادامه داشت.. غذای کمکی را از آخرین هفته ماه ششم با لعاب برنج شروع کردم. بعد از یک هفته هم حریره بادام برایت درست کردم. دو سه روز اول برایت جالب بود و خوب می خوردی و من کلی ذوق کردم فکر می کردم همیشه هم...
13 آذر 1394

صدرا و نیکان

دو تا پسرخاله دوست داشتنی با 17 ماه اختلاف سنی . نیکان نزدیک ترین دوست و همبازی تو هست که معمولا یکی دو روز در هفته پیش هم هستید. الان نیکان را خیلی دوست داری و تو این سن خوب می فهمی که از شما کوچک تره و ضعیف تر و خیلی هواشو داری. خیلی وقت ها سراغشو می گیری و وقتی پیش هم هستید دوست داری باهاش بازی کنی و میگی : نیکان بیا با هم بازی کنیم! بازی تان هم در این حده که اسباب بازی ها را می ریزی وسط و خودت می شینی مشغول می شی و نیکان هم یه طرف دیگه می شینه و اگر یه اسباب بازی برداشت فوری ازش می گیری و اونم بهش بر می خوره و ناراحت می شه. آخه این دیگه چه بازی کردنیه.. عجب دنیایی دارین ها  بعضی مواقع هم نقش مربی و یه آدم بزرگتر ...
1 آذر 1394

پسر شیرین زبون

پسر گلم این روزها خیلی بامزه شدی. منظورم از این روزها از یک ماه پیش هست یعنی بعد از دوسالگی. از زمانی که جمله کوتاه گفتی یعنی یک سال و 8-9 ماهگی تا الان همچنان این روند جالب تر شدن ادامه داره. این حسی هست که فکر میکنم همه مامان ها دارند که در هر برهه سنی فرزندشان حس می کنند الان بامزه ترین و شیرین ترین زمان ممکن هست  . ممکنه این زمان توی بچه دیگه 1.5 سالگی باشه ممکن هم هست دیرتر. بنظرم یک کم دیر به حرف افتادی تا اونجایی که یادمه وقتی 18 ماهه بودی حدود 30 کلمه را بلد بودی و ازون به بعد راه افتادی و خیلی سریع دامنه کلماتت بیشتر و بیشتر شد. الان تقریبا ساختار زبان را یاد گرفتی و همه چی میگی حتی جملات مرکب و یه قیدهایی که واقعا همه را میخن...
26 آبان 1394

سرگرمی های صدرا (2)

چون پست قبل طولانی می شد و وقفه افتاد در نوشتنش قسمت دومش را اینجا می نویسم. یکی از بازیهای خیلی خوب برای بچه ها که خیلی توصیه شده و قدرت خلاقیت آنها را افزایش می دهد خمیر بازی هست. رو همین حساب دو ماه پیش یه بسته خمیر بازی برات خریدیم.  اون موقع فقط دو تا رنگش را باز کردم و هر چقدر تلاش کردم که با هم بازی کنیم بی فایده بود و به روش خودت خمیر ها را ریز ریز میکردی و می چسباندی به زمین و در و دیوار  . یعنی اون هدفی که از بازی داشتم و تجسم فضایی و شکل دهی و ... اصلا محقق نشد! جمعش کردم تا یه کم بزرگتر شی و بهتر درک کنی. چند روز پیش خودت رفتی سراغ کمدت و سطل خمیرها را درآوردی و باز به روش خودت باهاش مشغول شدی تو این مدت چند دقیقه...
8 آبان 1394

سرگرمی های صدرا (1)

چون تو این فصل ما بیشتر مواقع خونه هستیم روش هایی برای سرگرم کردنت باید پیدا کنیم از نوع خانگی. در مورد اسباب بازی می توانم بگم که در خریدش زیاده روی کردیم و از سن دو ماه شروع کردیم به خرید. یکی از تفریحاتمان این بود که هر وقت پیاده می رویم یه سر هم به اسباب بازی فروشی سر راهمون می زدیم و ما یه جورایی شده بودیم مشتری ثابتش مثل سوپر محله. تو اون سن و بخصوص قبل از ده ماهگی حتی نگاه هم به اسباب بازی هایی که می خریدیم نمی کردی و ما بعدش کلی خیط می شدیم   ولی هیچ وقت از رو نرفتیم  . اون مواقع مثل خیلی از بچه ها با اسباب و وسایل آشپزخانه سرگرم می شدی. من برای اولین بار در سن 10 ماهگی دیدم که یکم با ماشین هات بازی می کنی و رو ز...
1 آبان 1394

روزهای پاییزی و دوساله شدن صدرا

این پست را یک هفته هست میخواستم بنویسم ولی هی فرصت نمی شد. نمی دانم چه حسی هست که هر سال با نزدیک شدن پاییز هی تکرار می شه و اونم یه حس اضطراب درونی هست. قبلا که مدرسه و دانشگاه می رفتیم می گفتیم شاید به خاطر بازگشایی مدارس و رفتم به مدرسه بعد از سه ماه تعطیلی و استراحت باشه (البته نه اینکه یه وقت فکر کنی من تنبل و فراری از مدرسه بودم ها   نه) ولی کلا اضطراب زیاد داشتم. روزهای اوایل پاییز یه همجین حسی سراغ آدم میاد و بعد از یک هفته کم کم عادت میکنیم بهش. یک دلیل اون اینه که خیلی زود شب می شه و روند کوتاه شدن روز خیلی سریع هست. هوا هم اوایل خیلی متغیر هست و معمولا باد شدید میاد و اینکه تو این زمان همه بخصوص بچه ها مستعد س...
29 مهر 1394