مسافرت
مدت ها بودم که تصمیم داشتم شما را مسافرت ببرم و موقعیتش پیش نمیامد تا اینکه بالاخره قبل از عید همت کردیم و چند روز رفتیم قشم. جایی را می خواستم که دریا داشته باشه و این موقع سال هوای جنوب خوبه و این بود که اونجا را انتخاب کردیم که خود ما هم تا حالا نرفته بودیم. از یک جهت این سفر برای من خیلی مهم بود و کمی نگران کننده چون اولین مسافرتی بود که میشه گفت درکش میکنی و قبلش بجز 7ماهگی تا الان جایی نرفته بودیم بجز سفرهای کوچک یک روزه. نگران هم ازین جهت بودم که با این روال ساعت خواب و بدغذایی که داری اونجا چکار کنم و توی محیط و شرایط جدید واکنشت چیه و خلاصه کلی اما و اگر دیگه. روز اول که خیلی نمی تونم از اخلاقت تعریف کنم . چون به م...
نویسنده :
مامان صدرا
9:22
آخرین ساعات سال 94
الان تقریبا چهار ساعت مانده به سال تحویل و من بیخوابی به سرم زده و یه لحظه گفتم سر بزنم به وبلاگت که یه پست دیگه تو سال 94 گذاشته باشم وگرنه الان اصلا حس نوشتن ندارم. با اینکه امشب خواستم زودتر بخوابم که صبح سرحال باشم و شما را هم زودتر خوابوندمت ولی یه جوری فکرم مشغوله که نمیدونم به چی دارم فکر میکنم. یادمه پارسال دقیقا همین موقع شب سال تحویل بود که چراغها را خاموش کرده بودیم و شما هم طبق معمول نمیخواستی بخوابی و توی تاریکی داشتی دنبال سایه ات می دویدی و فکر کنم همون شب سایه ات را کشف کردی . این هم خاطره امشب کلی مطلب ننوشته دارم که ایشالا سر فرصت میام تعریف میکنم. سال نو پیشاپیش مبارک ...
نویسنده :
مامان صدرا
3:57
تقلید صدا
تازگی کشف کردم که گوش هات خیلی تیزه ناقلا .این روزها خیلی به صداها دقت میکنی خیلی بیشتر از تصاویر. مثلا تو یه مهمونی یه محیط شلوغ و پرسر و صدا یهو می پرسی مامان صدا چی بود و من باید خوب حواسم را جمع کنم و فکر کنم که چند ثانیه پیش چه صدایی اومد و می فهمیم که توی کوچه پشتی یه ماشینی بوق زد یا در یه خونه بسته شد . نمی دونم چطور بین کلی صداهای جورواجور یه صدا را از راه دور تفکیک کنی. توی محیط های آروم هم یه جور دیگه مثلا همیشه توی سکوت شب صدای تق و تیک مانندی شنیده میشه که بخاطر انقباض و انبساط وسایله و شما هم گیر میدی که این صدا چی بود و من نمیدونم چجوری باید توضیحشو بدم . یه کار جالب تری که میکنی اینه که تمام صداها و آواها را هم با دهنت...
نویسنده :
مامان صدرا
10:27
خانه پدری
پسرم گاهی فکر می کنم که تصور شما و هم نسلی هات از خانه پدری چیه اما به نتیجه ای نمی رسم. ولی برای من و نسل ما (منظورم اکثریت اونها) معنی اون خیلی فرق داره. برای خود من خانه پدری یعنی یه حیاط باصفا که وقتی واردش می شی فقط متعلق به خودمونه و جایی که تمام دوران نوزادی و خردسالی و کودکی و نوجوانی و جوانی تا الان توی اون سپری شده. شاید تو این زمینه حالت من کمی خاص باشه که جابجایی توی اون رخ نداده . جایی که اولین خاطره ای که از زندگی ام تو ذهنمه و مربوط به 2 سال و 3 ماهگیم میشه تا زمان حال که آن هم روزی تبدیل به خاطره ای خواهد شد در آن رخ داده. دوره کودکی من و خاله و بازیهایی که دونفره انجام می دادیم. دوران مدرسه و مسیری که هر روز با سرویس ...
نویسنده :
مامان صدرا
9:07
آتلیه
هفته پیش بالاخره موفق همت کردم و موفق شدم برنامه ریزی کنم که برای دومین بار ببرمت آتلیه. فرقش با دفعه اول این بود که این دفعه نیکان کوچولو هم با شما می آمد. البته بابا اصلا به آتلیه و این جور عکس گرفتن اعتقادی نداره و کلا مخالفه و به نظرش این جور عکس ها و دکورها طبیعی نیست و عکس باید کاملا ناگهانی و بدون برنامه گرفته شه. بخاطر همین و اینکه من هم تا حدکمی باهاش موافقم زیاد ازون بابا مامان هایی نیستم که هر ماه بچه شون را ببرن و عکس بگیرند. امیدوارم جوری بزرگ شی و تفکرت جوری بشه که هیچ موقع هم از ما در این مورد گله مند نباشی . خلاصه من از صبح اون روز می خواستم خیلی زرنگی کرده باشم دست به کار شدم و همه لباس هایی که ...
نویسنده :
مامان صدرا
12:37
اووخ
از زمانی که شما تونستی بایستی یا به وسایل تکیه کنی و بلند شی وایسی که حدود هشت ماهگی بود انگار مراقب از شما وارد مرحله جدیدی می شد. یعنی نیاز به پاییدن چهارچشمی بود. چون اون مواقع یهویی از پشت سر میفتادی و همش باید پشتت می بودم. البته بارها و بارها شده بود که سرت بخوره رو زمین و گریه کنی و من قبل ازینکه خودم بچه داشته باشم وقتی می دیدم بچه ای اینجوری یهو میفته خیلی ناراحت می شدم و می گفتم چرا اینقدر مامانش بی توجه هست و حتما خوب مواظبش نبوده و ... ولی بعد ازینکه خودم بچه دار شدم فهمیدم این افتادن ها یکی از مراحل جدانشدنی روند رشد بچه هاست و هر چقدر هم شش دانگ حواس آدم جمع باشه باز هم پیش میاد. خلاصه هنوز بعد از 28 ماه این پایش ادامه داره. ...
نویسنده :
مامان صدرا
11:51







