صدراصدرا، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

خاطرات کودکی صدرا

بستنی

یکی از نادر خوردنی هایی که پسری مامان بهش علاقه داره بستنی هست. البته تا قبل از یک سال و نه ماهگیت هر چه تلاش می کردم اصلا لب نمی زدی تا اینکه یک روز یه کم بستنی شکلاتی را چشیدی و دیدی انگار بدک نیست . ازون موقع به بعد علاقه ات به بستنی بیشتر و بیشتر شد و هر جا بستنی می دیدی می خواستی. منم چون زیاد تمایل به خوردن روزمره خوراکی های صنعتی ندارم و دستور درست کردن بستنی با شیر در خانه یکم سخت هست تصمیم گرفتم برات بستنی میوه ای درست کنم. یه بار درست کردم و خیلی خوشت اومد. یه مزیت دیگر این روش اینه که فقط ازین طریق هست که یکم میوه به بدنت میرسه. آخه اصلا لب به هیج میوه ای نمی زنی . تو طول تابستون دریغ از یک حبه انگور یا یک هلو... هیچ. و این خیلی ...
12 مهر 1395

بوی پاییز

امروز 31 شهریور هست و حدفاصل تابستان و پاییز. روز وداع با تابستان. بوی پاییز را میده و هوا زود تاریک میشه ولی توی تقویم جزو تابستان حساب میشه.. خلاصه این ها را گفتم که یعنی باز هم پاییز اومد و من دیگه لازم نیست بگم از بس صریحا و تلویحا گوشه و کنار اشاره کردم که شروع این فصل را دوست ندارم و دلم میگیره. انگار کارنامه سی ساله ای را جلوی چشمهام می بینم و هی تو ذهنم مرور می کنم...  فعلا چند تا چیز ذهنم را مشغول کرده.. اول اینکه نمیدونم برای مهد قطعی ثبت نامت بکنم یا نه. چون الان فکرشو کردم دیدم شما که مهر به دنیا اومدی اگه از الان بخواهی بری مهد 4 سال باید بری تا بالاخره بتونی مدرسه بری و یکم زیاده . اینم یکی دیگه از معایب اوایل پ...
31 شهريور 1395

مهد کودک

پسرکم مدتها بود که در پی این بودم که بری مهدکودک و اولین بار وقتی که دو سالت بود یه روز بردمت مهد نزدیک خونه مون و اون روز گفتن که سه سال به بالا قبول می کنند و شما هنوز کوچولو هستی .در ضمن گفتند یه شرط هم داره و اون که دیگه نباید پوشک باشین و این شد که من خیلی جاها هم پرسیدم معمولا سه سال به بالا می گرفتند و من صبر کردم تا بعد از عید که شرط لازم مهد رفتنت محقق شد  . اول اردیبهشت بابا گفت که مهدکودک دانشگاه اصفهان اطلاعیه داده و برای مهر داره ثبت نام میکنه و ما توی اولویت هستیم و من چند روز بعدش که تماس گرفتم ظرفیتش تکمیل شده بود  . اولش ناراحت شدم چون یکی از مهدهای خوب شهرمون هست و اینکه میتونستی با بابا بری و برگردی  ولی بع...
10 شهريور 1395

اولین شب دور از صدرا

پسر گلم دیگه داری بزرگ می شی و کم کم مستقل ! چرا؟ الان میگم تقریبا از بعد عید تا الان هر موقع می ریم خونه مامان جون دوست داری اونجا بمونی. میگی نمی خوام بیام خونه مون و ما هر دفعه با چشم اشک بار نشستی توی ماشین و شروع میکنی به غر زدن که نریم خونه و بعد از یه مدت که دیگه آروم میشی دوباره به محضی که می رسیم نزدیک کوچه و خونمون شروع می کنی به گریه. و ما هم هر چقدر که منطقی بخواهیم ازت بپرسیم که آخه چرا نمی خوای با ما بیای و بیای خونه تاب بازی می کنیم و ماشین بازی و ... جواب تو فقط یه عبارته و بس: «خونه مون را دوست ندارم ». این رفتارت قبل از عید که دوسال و نیمه ات نشده بود وجود نداشت و اون زمان وقتی که ما آماده می شدیم برای رفت...
23 مرداد 1395

10 سال...

این پست را بیشتر برای خودم مینویسم دیشب سالگرد ازدواج من و بابا بود و ما یه کیک کوچولو گرفتیم و سرزده رفتیم خونه مامان جون.  ده سال!! یعنی یک دهه. مدت زمان کمی نیست. خیلی عجیبه برام و غیرقابل باور. در نظر اول می تونم بگم خیلی زود گذشت ولی دقیق تر که نگاه میکنم میتونم گذر زمان را بیشتر حس کنم که توی این مدت به مرور زمان من چقدر در موقعیت های مختلف قرار گرفتم و روی گردونه زمان نشسته بودم و اونم آروم آروم داشت جلو می رفت. زمانی که یه دانشجوی لیسانس بودم که می تونم بگم یکی از بهترین دوران های زندگی ام بود. روزهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه هرچند ادامه تحصیل شرط سنی نداره و هر زمانی دلت بخواد میتونی بری دانشگاه ولی اون ب...
1 مرداد 1395

حادثه بد

نمی دانم چجوری هست که آدم هر چقدر هم مواظب باشه و 99 درصد موارد احتیاط کنه توی اون یک درصد که یکم حواسش جمع نباشه یهو یه حادثه ای پیش میاد . دیروز برده بودمت پارک و اونجا بدجور خوردی زمین و دستت رفت زیر بدنت و بعدش شروع به گریه کردی که آروم نمیشدی. هی میگفتی دستم را بوس کن و من دیدم یه قسمتش ساییده شده و گفتی پماد بزن و خلاصه بعد از نیم ساعت آروم شدی. خودم هم دلهره داشتم و نگران ازینکه نکنه دستت چیزی شده باشه ولی بعد دیدم تا آخر شب با دستت کار میکردی و  راحت تکانش میدادی و آروم بودی. شب که خواب رفتی تا ساعت 5 صبح ناله کردی و بیقراری که خیلی برام عجیب بود چون مدت ها بود تو خواب اینجوری نشده بودی. فرداش که بیدار شدی دیدم بازم ناآروم...
21 تير 1395

یک روز عجیب!

امروز عید فطره (عید همه مبارک ) و دیروز که آخرین روز ماه رمضان بود یک روز با دو اتفاق غافلگیرکننده برای من بود. اول اینکه صبح سه ساعت زودتر از معمول از خواب بیدار شدی و گفتی شیر و صبحانه میخوام . حالا چرا تعجب کردم چون شما هیچ وقت خود بخود از خواب بیدار نمی شی و من با سختی و به زور باید بیدارت کنم و اینکه سرحال بیدار شدی برام عجیب بود اون هم درحالی که شبش فقط 5 ساعت خوابیده بودی. بله حساب کن ببین شب ها کی میخوابی   و بخصوص توی ماه رمضان مامان خیلی اذیت شد چون بخاطر دیر خوابیدن یه وروجک خوابیدن من هم افتاده بود به بعد سحر! و ازین جهت وقتی دیدم صبح زودتر بیدار شدی و سرحالی نگذاشتم بعدش بخوابی و بردمت بیرون خرید و خلاصه یه روزنه هایی...
17 تير 1395